خسته ام از کلنجار رفتن با این رنج ها،
آری باید پذیرفت آدمیزاد در رنج آفریده شده، میدانم،
اما تا کی؟ تا کجا؟ تا چه دُز رنجی؟
من به سزای چه اینچنین تن در تنش میتنم؟
خداوندا این بنده ات نومید نیست اما دلش لک زده برای کمی زندگی در روال عادی، یعنی درد ها و رنج های متداول و روزمره،
چرا اینچنین حیات مارا محشورِ مجاورت با انسانِ روانبیماری کردی که روز به روز استخوان های روحم پوک تر شود،
من چه بودم جز دخترکی لطیف و نحیف؟
این استخوان های پوک دیگر چونان شمعی در باد شده اند،
خودت باید دست به کار شوی، نمیشود که دیگر دنیا آنقدر بیرحمانه باشد، نه، حتما باید خدایی وجود داشته باشد :)
#آنی
#دلساخته_های_آنی
پ ن : بعد از یکسال و اندی برگشم به خونهم، بلاگو میگم
ادامه مطلب
شوریده بخت ما بحرالمیت است ؛ حالی خود را از فرط مخلوط عسل با آن آزرده سازی، چه بسا پایِ یوسف به چاهِ منشاءِ آن رسیده باشد، بحرالمیت است ، شور ، مرده... #آنی #دلساخته_های_آنی
یک جمع هایی هم هستند که خصوصی ترند ، اندکی جای تو نیستنمیدانمنمیدانم من جزو اینگونه آدمانی هستم یا فقط من اینگونه آدمی هستم ؛اما من کسی هستم که همهتان در ذهنم نقش بسته اید ، شاید کیلومتر ها دورتر و بادامه مطلب
یه روزایی هم هست دیگه تموم میشه مقاوتت ، انگار ناخودآگاهت داره منفجر میشه اما تو اصلا نه آزرده ای نه خوشحال ، به سر تا پای همه چیز تهوع پیدا میکنی تا حدی که به زور و واسه بازی کردن نقشت هم نمیتونی دوقادامه مطلب
دیده ات را که بر هم مینهی ، مشکی اش را به شب قرض می دهی وان لحظه ای که با گشایش دیده ات مشکی را باز پس میستانی ، دنیا روزش را میسازد... صبحت بخیر جانان خیال من #آنی #دلساخته_های_آنی
برچسب: نویسنده: ساحل حبیبی تاريخ: سه
شنبه
27 خرداد
1399 ساعت: 19:51